السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

177

تفسير الميزان ( فارسي )

بما آموخته اى نداريم كه داناى فرزانه تنها تويى ( 32 ) . گفت اى آدم ، فرشتگان را از نام ايشان آگاه كن و چون از نام آنها آگاهشان كرد گفت مگر بشما نگفتم كه من نهفته هاى آسمان و زمين را ميدانم ، آنچه را كه شما آشكار كرده‌ايد و آنچه را پنهان ميداشتيد ميدانم ( 33 ) . بيان اين آيات متعرض آن فرضى است كه بخاطر آن انسان بسوى دنيا پائين آمد ، و نيز حقيقت خلافت در زمين ، و آثار و خواص آن را بيان مىكند ، و اين مطلب بر خلاف سائر داستانهايى كه در قرآن آمده ، تنها در يك جا آمده است ، و آن همين جا است . * ( ( وَإِذْ قالَ رَبُّكَ ) ) * الخ ، به زودى سخنى در معناى گفتار خداى تعالى ، و همچنين گفتار ملائكه و شيطان انشاء اللَّه در جلد چهارم فارسى اين كتاب خواهد آمد . * ( ( قالُوا أتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ ؟ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ) ) * پاسخى كه در اين آيه از ملائكه حكايت شده ، اشعار بر اين معنا دارد ، كه ملائكه از كلام خداى تعالى كه فرمود : ميخواهم در زمين خليفه بگذارم ، چنين فهميده‌اند كه اين عمل باعث وقوع فساد و خونريزى در زمين مىشود ، چون ميدانسته‌اند كه موجود زمينى بخاطر اينكه مادى است ، بايد مركب از قوايى غضبى و شهوى باشد ، و چون زمين دار تزاحم و محدود الجهات است ، و مزاحمات در آن بسيار مىشود ، مركباتش در معرض انحلال ، و انتظامهايش و اصلاحاتش در مظنه فساد و بطلان واقع مىشود ، لا جرم زندگى در آن جز به صورت زندگى نوعى و اجتماعى فراهم نميشود ، و بقاء در آن به حد كمال نمىرسد ، جز با زندگى دسته جمعى ، و معلوم است كه اين نحوه زندگى بالآخره بفساد و خونريزى منجر مىشود . در حالى كه مقام خلافت همانطور كه از نام آن پيداست ، تمام نميشود مگر به اينكه خليفه نمايشگر مستخلف باشد ، و تمامى شئون وجودى و آثار و احكام و تدابير او را حكايت كند ، البته آن شئون و آثار و احكام و تدابيرى كه بخاطر تامين آنها خليفه و جانشين براى خود معين كرده . و خداى سبحان كه مستخلف اين خليفه است ، در وجودش مسماى باسماء حسنى ، و متصف بصفات عليايى از صفات جمال و جلال است ، و در ذاتش منزه از هر نقصى ، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادى است ، ( جلت عظمته ) . و خليفه اى كه در زمين نشو و نما كند ، با آن آثارى كه گفتيم زندگى زمينى دارد ، لايق مقام خلافت نيست ، و با هستى آميخته با آن همه نقص و عيبش ، نميتواند آئينه هستى منزه از هر عيب و نقص ، و وجود مقدس از هر عدم خدايى گردد ، بقول معروف ( تراب كجا ؟ و رب الارباب كجا ؟ ) .